از خرمشهر و فتح المبین تا حمله اسرائیل ؛ روایت دیدار با خانواده شهید دکتر فریدون عباسی
بعد از آن ترور ناموفق کم شایعه و طعنه کنایه پشت سر شهید نبود. بچها از شهید عباسی پرسیده بودند حالا خدا وکیلی این سرعت عمل را از کجا آوردید؟ خودتان پیاده شدید و همسرتان را هم پیاده کردید؟
فرمودند صدقه سر تمرینهای خانمم! توی خیابان که میرویم هر چند کیلومتر یکبار حاج خانوم میگویند چندتا نون بگیر! دو کیلومتر جلوتر میگویند دو کیلو میوه!
با همین تمرینها در ترمز گرفتنها و از ماشین پایین پریدنها حرفهای شدم.
همسر شهید میفرمودند در جلسات آشنایی و خواستگاری از فریدون پرسیدم: اگر در جبهه جانباز شدید حاضرید شما در خانه از بچها نگهداری کنید و من سرکار بروم؟
شهید گفته بودند: شما نگران نباشید! آدم که فقط با دست و پاش کار نمیکنه! من با مغزم کار میکنم و زندگی رو میچرخونم. واقعا هم به حرفش عمل کرده بود.
دانشجوهاش میگفتند هیچ وقت بهمان نگفتند وقت ندارم. برایمان وقت میگذاشتند. نمیگذاشتند معذب شویم. میگفتند اتفاقا خوب موقع آمدید. روز جمعه هم پیام و تماسمان را جواب میدادند. خاکی، بیتکلف و بسیار صبور...
در کارهای منزل کمک میکرد. میگفتم خودم ظرفها را میشورم. میگفت نه ذهنم آزاد میشود. در خانه تکانیمان داده بودم دیوارها را تمیز کند. با شهید شهریاری تماس گرفته بود و از قضا ایشان هم مشغول بود! دکتر خیلی جدی به شهریاری گفته بود: آقا دیوار! تمیز کردن دیوار خیلی خوبه آقا! همه ماهیچهها رو به کار میندازه، اینطوری از همه قابلیتهاتم استفاده میکنی.
شهید خیلی دقت داشت. معمولا هنگام رانندگی در خطی میراند که از یک طرفش وسیلهای رد نشود و مراقبت کند. در جریان آن ترور ناموفق میگفت: وقتی مامور ترور بمب را به ماشین چسباند در حال رد شدن دستش را بالا برد که وانمود کند یعنی دستش خورده. اما من در جبهه با بلدوزر و ماشین آلات کار کردم و صدای برخورد آهن با آهن را میشناسم. این صدا هم شبیه همان بود نه برخورد دست. لذا در آینه ماشین که دقت کردم آنتن بمب را دیدم و توانستم به لطف خدا خود و همسرم را نجات دهم.
در نامهای به پسرش نوشته بود: دقت کن که خداوند چگونه گناهکاران را تحمل میکند، پس تو هم کسانی که همفکرت نیستند را تحمل کن. به همسرش نیز میگفت: سعی کن همه را دوست داشته باشی. با همین سعه صدر توانسته بود در سازمانهای پرچالش کار را جلو ببرد و موفق شود.
یکبار که دلش حسابی برای شهید شهریاری تنگ شده بود با حالتی عجیب این غزل از سعدی را میخواند:
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران
هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد قطع امیدواران
با ساربان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت
گریان چو در قیامت چشم گناهکاران
ای صبح شبنشینان جانم به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چون شام روزهداران
چندین که برشمردم از ماجرای عشقت
اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران
سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران
چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت
باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران
نرگس حاجی حسینی
دانشجوی کارشناسی رشته میکروبیولوژی




